X
تبلیغات
رایتل
اگر خدا بدهد عمر دیگری ....
 
 
اگر خدا بدهد عمر دیگری ....

اگر خدا بدهد عمر دیگری ....

ای شب به پاس صحبت دیرین خدای را
با او بگو حکایت شب زنده داریم
با او بگو چه می کشم از درد اشتیاق
شاید وفا کند بشتابد به یاریم

ای دل چنان بنال که آن ماه نازنین
آگه شود ز رنج من و عشق پاک من
با او بگو که مهر تو از دل نمی رود
هر چند بسته مرگ کمر بر هلاک من

ای شعر من بگو که جدایی چه می کند
کاری بکن که در دل سنگش اثر کنی
ای چنگ غم که از تو به جز ناله برنخاست
راهی بزن که ناله از این بیشتر کنی

ای آسمان به سوز دل من گواه باش
کز دست غم به کوه و بیابان گریختم
داری خبر که شب همه شب دور از ان نگاه
مانند شمع سوختم و اشک ریختم



ای روشنان عالم بالا ستاره ها
رحمی به حال عاشق خونین جگر کنید
یا جان من ز من بستانید بی درنگ
یا پا فرا نهید و خدا را خبر کنید!

آری مگر خدا به دل اندازدش که من
زین آه و ناله راه به جایی نمی برم
جز ناله های تلخ نریزد ز ساز من
از حال دل اگر سخنی بر لب آورم

آخر اگر پرستش او شد گناه من
عذر گناه من همه چشمان مست اوست
تنها نه عشق و زندگی و آرزوی من
او هستی من است که آینده دست اوست

عمری مرا به مهر و وفا آزموده است
داند که من آن نیم که کنم رو به هر دری
او نیز مایل است به عهدی وفا کند
اما اگر خدا بدهد عمر دیگری!

 
 
 
 

تمام لحظه های دنیا واسه زمانیه که اصلآ انتظارشو نداری و هیچ لذتی بالا تر از

دوست داشتن نیست پس حالا که انتظارشو نداری دوست دارم

         

دوستت دارم ...

گرمی دست هایت چیست که دستهایم آنها را میطلبد ؟ در آینه چشمهایم بنگر چه میبینی؟ آیا میبینی که تو را میبیند؟ صدای طپش قلبم را میشنوی که فریاد میزند دوستت دارم؟ دوست ندارم که بگویم دوستت دارم. دوست دارم که بدانی دوستت دارم

 

بنام تو....
 
امروز با تو سخن خواهم گفت اما به  نوعی دیگر. زیرا امروز همه چیز نوع
 
 دیگراست حتی تو.اینگونه نگاهم نکن.راست می گویم تو نیزنوع دیگر شده ای
 
نه چون همشیه.....
 
امروزحتی چشمهای زیبایت نیز نوع دیگری به من می نگرد.....پر غروراما زیبا.
 
چقدر در نگاهت حرف نهفته هست...مرا که می شناسی حاجتم به سخن
 
نیست...
 
ازنگاه معنادارت می فهمم انچه را که در دل داری....پس اینگونه با من سخن
 
نگو.
 
حتی لحن شیزین کلامت هم نیز نوع دیگریست....
 
کاش همان حرف زدنهای عادی مرا دوست داشتی.اما انگار نه.خوشت نیامد...
 
پس با خود گفتم با زبان شعر بگویم ....اما گویی فایده نداشت و ندارد...
 
دل تو سخت پسند است...تو بگو چگونه بگویم؟؟؟؟
 
می خواهی حرفهایم را برایت نقاشی کنم؟؟؟....نه...قلم که توان ترسیم
 
ندارد...
 
می خواهی حرفهایم رابر روی سنگ حک کنم؟؟؟...سنگ که یارای مقاومت
 
ندارد..
 
می خواهی حرفهایم را به باد بسپرم تا به دستت برسد؟؟؟....نه....اگر نا
 
محرمی شنید چه؟؟؟.....
 
می خواهی حرفهایم را فریاد کنم تا گوش فلک کر شود؟؟؟.........
 
پس چگونه بگویم؟؟؟...به خدا دیگر طاقتم طاق گشته و توانم از دست رفته.....
 
دیگر نمی دانم چه بگویم جز اینکه تورا می خواهم ....
 
       و
       
          دوستت دارم...
 
 
+نوشته شده در دوشنبه 22 مرداد‌ماه سال 1386ساعت07:54 ب.ظتوسط سارا |
* *