| |
| یکشنبه 25 شهریور ماه سال 1386 |
| همونی که دوستت داره |
|
بنام تنها خالق هستی
بنام او که زیباست و دوستش دارم
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
تو همه راز جهان ریته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فروریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دلداده به آواز شباهنگ
یادم آید تو به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب آیینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو!
هرگز

نتوانم ؛ نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم؛ نه گسستم
باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت...
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم
نرمیدم
رفت در ظلمت و غم آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...
|
|
|
|
|
|
|
| |
| سه شنبه 20 شهریور ماه سال 1386 |
| ندای عشق |
|
بنام تنها خالق هستی
بنام او که زیباست و دوستش دارم
در رویاهایم دیدم که با خدا گفتگو می کنم. خدا پرسید: پس تو می خواهی با من گفتگو کنی من در پاسخش گفتم اگر وقت دارید. خدا خندید : وقت من بی نهایت است... در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟ پرسیدم: چه چیز شما را سخت متعجب می سازد؟ خدا پاسخ داد: کودکی شان اینکه آنها از کودکی شان خسته می شوند عجله دارند که بزرگ شوند و بعد دوباره پس مدتها آرزو می کنند که کودک باشند ... اینکه آنها سلامتی شان را از دست می دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را ازدست می دهند تا دوباره سلامتی خود را به دست آورند اینکه با اظطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش می کنند و بنابر این نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند دستهای خدا دستانم را گرفت و برای مدتی سکوت کردیم و من دوباره پرسیدم: به عنوان یک پدر می خواهی کدام درسهای زندگی را فرزندانت بیاموزند؟ او گفت: بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد همه کاری که آنها می توانند بکنن این است که اجازه دهندکه خودشان دوست داشته باشند بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند بیاموزند که تنها چند ثانیه طول می کشد تا زخمهای عمیقی بر قلب آنان که دوستشان می داریم ایجاد کنیم اما سالها طول می کشد تا آن زخم ها التیام بخشیم بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد کسی است که به کمترین ها نیاز دارد بیاموزند که آدم هایی هستند که آنها را دوست دارند فقط نمی دانند که احساسشان را چگونه بیان کنند بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند من با خضوع گفتم: از شما به خاطر این گفتگو متشکرم آیا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند؟ خدا لبخند زد و گفت: فقط اینکه بدانند من اینجا هستم همیشه...

|
|
|
|
|
|
|
| |
| یکشنبه 18 شهریور ماه سال 1386 |
| تقدیم به بهترینم |
تقدیم به کسی که قلب کوچکش همیشه دریایی ست
بهت نگفتم تا حالا اینکه چقد دوست دارم اما حالا بهت می گم بی تو دارم کم میارم بهت نگفتم تاحالا که بدجوری عاشقتم بهت نگفتم تا حالا اما حالا بهت می گم داری کجا ها می کشی با این دل در به در و قشنگ مهربون من اینجوری از پیشم نرو
بهت نگفتم تا حالا اینکه چقد دوست دارم اینکه چقد آرزومه پیش چشات کم نیارم
دلم می خواد باور کنی از ته دل می خوام تو رو وقتی می گم بمون , بمون وقتی می گم نرو , نرو
بری هزار سالم بشه چشم انتظارت می مونم بازم برای دل تو ترانه هامو می خونم خودت می دونی که تورو از دل و از جون میخوامت لیلی عشق من شدی من مثه مجنون می خوامت

بهت نگفتم تا حالا اینکه چقد دوست دارم اما حالا بهت می گم بی تو دارم کم میارم
بهت نگفتم تا حالا که بد جوری عاشقتم بهت نگفتم تا حالا اما حالا بهت می گم
دلم می خواد باور کنی از ته دل می خوام تو رو وقتی می گم بمون , بمون وقتی می گم نرو , نرو

من از آن ابتدای آشنایی شدم جادوی موج چشم هایت تو رفتی و گذشتی مثل باران و من دستی تکان دادم برایت تو یادت نیست آنجا اولش بود همان جایی که با هم دست دادیم همان لحظه سپردم هستیم را به شهر بی قرار دست هایت تو رفتی باز هم مثل همیشه من و یاد تو با هم گریه کردیم تو ناچاری برای رفتن و من همیشه تشنه شهد صدایت شب و مهتاب و اشک و یاس و گلدان همه با هم سلامت می رسانند هوای آسمان دیده ابری ست هوای کوچه غرق رد پایت اگر می ماندی و تنها نبودم عروس آرزو خوشبخت میشد و فکرش را بکن چه لذتی داشت شکفتن روی باغ شانه هایت کتاب زندگی یک قصه دارد و تو آن ماجرای بی نظیری و حالا قصه من غصه تست وشاید غصه من ماجرایت سفر کردن به شهر دیدگانت به جان شمعدانی کار من نیست فقط لطفی کن و دل را بینداز به رسم یادگاری زیر پایت شبی پرسیده ام از خود هستیم چیست به جز اشک و نیاز و یاد و تقدیر و حالا با صداقت می نویسم همین هایی که من دارم فدایت دعایت می کنم خوشبخت باشی تو هم تنها برای خود دعا کن الهی گل کند در آسمانها خلوص غنچه سرخ دعایت
کی میدونه این حسرتا چه کرده با روز و شبام 
 | |
|