دلم تنگه برات
  
                                                                       بنام او که عشقش بی انتها، مهرش بی پایان ورحمتش بیکران است
 
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
 
آرشیو
 
سه شنبه 31 اردیبهشت ماه سال 1387
برای او که میداند

از تو مهربانتر کیست که دردهایم را با او در میان بگذارم و زخمهای دلم را پیش رویش بشمارم؟

از تو آیینه تر کیست که هزار توی روحم را به من نشان دهد، بی آنکه سرزنشم کند؟

در روزهایی که ابرها بی وقفه بالای سرم راه می روند، جز تو چه کسی زیر درخت بید می ایستد و برایم

ترانه می خواند؟

در شبهایی که ماه و ستارگان و آتشکده ها و فانوسها هریک به سویی می گریزند، جز تو چه کسی شمعی در

 دلم روشن می کند؟

خوبا!

مرا به خاطر همه نامه هایی که برای تو ننوشتم، ببخش!

مرا به خاطر همه آوازهایی که برای تو نخواندم، ببخش!

مرا به خاطر همه لبخندهایی که زندانی کردم و از تو دریغ داشتم، ببخش!

من می توانستم در یک بعدازظهر زیبا شاخه ای گل به تو هدیه دهم، اما پاییز اجازه نداد

من می توانستم کوزه هایت را پر از موج کنم، اما طوفان از راه رسید و موجها را با خود برد/

من می توانستم در یک صبح تازه و معطر سرم را روی شانه هایت بگذارم و گریه کنم، اما غرورم نگذاشت.

بهترینا!

صدایم را ببخش! لبهایم را ببخش! اشکهایم را ببخش!

از تو مهربانتر کیست که سرگذشت دستهایم را برایش بنویسم و از فاصله ها گله کنم؟

از تو آیینه تر کیست که قامت بر قامتش بایستم و احوال دلم را بپرسم؟

 


 
دوشنبه 23 اردیبهشت ماه سال 1387

 

دلم برایت تنگ شده آنقدر که هر لحظه با تمام وجود بودنت را مثل ماهی تشنه به آب طلب می کنم و عطر وجودت را برای همیشه در شش هایم نگه داشته ام تا بهانه باشد که نفس کشیدنم را از یاد نبرم ، چشمانم را صبح ها به اشتیاق دیدن چشم های دل فریب تو باز می کنم و این آرامش وجودت است که مرا هم آرام می کند و لبان شیرینت که همیشه چنان راهنمای من بوده اند و چنان اتصالی میانمان بر قرار کرده است که توصیف کردنش فقط از ارزش آن می کاهد و بزرگی وجودت را کم رنگ ، تو تمام هستی من هستی و تمام داشته هایم و تمام آرزوهایم و نهایت هدیه ای که می شود آرزویش را داشت ... و چه ساده اند این مردم و چه بی اختیار ، که گمان می کنند رنگین کمان لباسهای تنشان مرا از هوش برده و یاد آنهاست که مرا مجنون کرده ، آنها چه می دانند دلم در تمنای حصار کیست و چه می دانند دلم را فرش قدم های که کرده ام و چه می فهمند از عشق بازی چشم ها و کوچکی دنیای بزرگشان ، من کلید جانم را به دست معشوغم می دهم ، اختیارم را به اراده او داده ام و عطش بی پایان وجودم را با نمک یاد او التیام می دهم ... و...

و چه ساده اند این آدمک های مغازه ای

 

اون که یوقتی تنها کسم بود

تنها پناه دل بی کسم بود
 
تنهام گذاشت و رفت از کنارم
 
از درد دوریش من بیقرارم
 
خیال میکردم پیشم میمونه
 
ترانه عشق برام میخونه
 
خیال میکردم یه هم زبونه
 
نمیدونستم نامهربونه
 
با این که رفته اما هنوزم از داغ عشقش دارم میسوزم
 
فکرو خیالش هنوز همش باهامه
 
هر جا که میرم جلوی چشمامه
 
دلم میخواد تا دوام بیارم
 
رو درد دوریش مرحم بزارم
 
اما نمیشه
 
راهی ندارم نمیتونم من طاقت بیارم
 

 
پنجشنبه 5 اردیبهشت ماه سال 1387

دوستان مدتی است در این فصل دل انگیز، پاییز را به سر می برم وبه جای نغمه سرایی عندلیب دل ،صدایی به جز صدای غوک و کلاغ گوش جانم از آن مشربه نمی گیرد و به همین جهت دل نوشته هایم همه خاکستری وسیاه است و با تمام وجود از تمام دوستان عذرخواهی می کنم که شاید روح لطیفشان را مکدر می کنم.
دوستان آرزو می کنم هیچ وقت سو تفاهمی پیش نیاید که من محبت و لطفی را از دوستان تکدی می کنم، فقط به این خاطر می نویسم که شاید فریادم در سکوت با همصدایی شما دوستان بر گوش جان مهربان طنین انداز شود و به قول حضرت حافظ : ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم از بد حادثه ما بدین در به پناه آمده ایم، وگرنه دست نیاز من به سوی مهربان هست و ظرف خواهشم هم پیوسته خالی از مظروف مهربانی و گاه با خود می گویم ایکاش عاشقی این متاع و نعمت بی بدیل خداوند بر من نزول نمی داشت تا من ناتوان اینگونه افول نمی داشتم.
دوستان مهر مهربان را 5سال است که به دل دارم و چون پرنده ایی بارها و بارها در فراغش پر ریخته و سر از آستانش بر نتابیده ام. صداقت را ره توشه دلم کردم ودلم را بر بال نامرادی روزگار سپردم و بیمی نداشتم که این دل سودا زده فرجامی نیک خواهد داشت و یا بد.فقط تمام توانم را محاط کردم بر اندکی لبخند و پیوسته زمزمه لبانم بود : گل من نبینم یه وقت زردی تو
اما حال که می بینم تمام کشته ام بر باد است و رخسار مهربان زرد تر از نرگس است و من زرد تر از او.به گمانم نمی داند وجودی بسته به وجودش میباشد و باز دمی بسته به نفس او.
دوستان  بر این باور هستم که دل به کس دادن غلط است اما اگر دل دادی و دل در میل دلدار نبود کودکی معلول را می ماند که تا پایان عمر به همراهت خواهد بود و بسان خاری به دل همواره دلت را خواهد خلید و به مانند تیری به چشم ،همواره چشمان را اشک باران خواهد کرد و این رسم بر معشوق هیچ حرجی نیست و به

قول حضرت حافط :


دردم از یار است و درمان نیز هم
دل فدای او شد و جان نیز هم
این که می‌گویند آن خوشتر ز حسن
یار ما این دارد و آن نیز هم
یاد باد آن کو به قصد خون ما
عهد را بشکست و پیمان نیز هم
دوستان در پرده می‌گویم سخن
گفته خواهد شد به دستان نیز هم
چون سر آمد دولت شب‌های وصل
بگذرد ایام هجران نیز هم
هر دو عالم یک فروغ روی اوست
گفتمت پیدا و پنهان نیز هم
اعتمادی نیست بر کار جهان
بلکه بر گردون گردان نیز هم
عاشق از قاضی نترسد می بیار
بلکه از یرغوی دیوان نیز هم
محتسب داند که حافظ عاشق است
و آصف ملک سلیمان نیز هم

 

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 69313


Powered by BlogSky.com

 
 
Zhtml> دلم تنگه برات
Erorr in Your Internet Explorer !!!

Music Weblog

*** **