برای او که میداند

از تو مهربانتر کیست که دردهایم را با او در میان بگذارم و زخمهای دلم را پیش رویش بشمارم؟

از تو آیینه تر کیست که هزار توی روحم را به من نشان دهد، بی آنکه سرزنشم کند؟

در روزهایی که ابرها بی وقفه بالای سرم راه می روند، جز تو چه کسی زیر درخت بید می ایستد و برایم

ترانه می خواند؟

در شبهایی که ماه و ستارگان و آتشکده ها و فانوسها هریک به سویی می گریزند، جز تو چه کسی شمعی در

 دلم روشن می کند؟

خوبا!

مرا به خاطر همه نامه هایی که برای تو ننوشتم، ببخش!

مرا به خاطر همه آوازهایی که برای تو نخواندم، ببخش!

مرا به خاطر همه لبخندهایی که زندانی کردم و از تو دریغ داشتم، ببخش!

من می توانستم در یک بعدازظهر زیبا شاخه ای گل به تو هدیه دهم، اما پاییز اجازه نداد

من می توانستم کوزه هایت را پر از موج کنم، اما طوفان از راه رسید و موجها را با خود برد/

من می توانستم در یک صبح تازه و معطر سرم را روی شانه هایت بگذارم و گریه کنم، اما غرورم نگذاشت.

بهترینا!

صدایم را ببخش! لبهایم را ببخش! اشکهایم را ببخش!

از تو مهربانتر کیست که سرگذشت دستهایم را برایش بنویسم و از فاصله ها گله کنم؟

از تو آیینه تر کیست که قامت بر قامتش بایستم و احوال دلم را بپرسم؟

 

+نوشته شده در سه‌شنبه 31 اردیبهشت‌ماه سال 1387ساعت02:33 ب.ظتوسط سارا |
* *