عزیز دلم ، سال نو مبارک

 

 

باز هفت سین سرور
ماهی و تنگ بلور
سکه و سبزه و آب
نرگس و جام شراب
باز هم شادی عید
آرزوهای سپید
باز لیلای بهار
باز مجنونی بید
باز هم رنگین کمان
باز باران بهار
باز گل مست غرور
باز بلبل نغمه خوان
باز رقص دود عود
باز اسفند و گلاب
باز آن سودای ناب
کور باد چشم حسود
باز تکرار دعا
یا مقلب القلوب
یا مدبر النهار
حال ما گردان تو خوب
راه ما گردان تو راست
باز نوروز سعید
باز هم سال جدید
باز هم لاله عشق
خنده و بیم و امید

عید شما مبارک 

 

 

خدایا در این سال به ما

 

توفیق تلاش در شکست

 

صبر در نومیدی

 

رفتن بی همراه

 

جهاد بی سلاح

 

کار بی پاداش

 

فداکاری در سکوت

 

دین بی دنیا

 

مذهب بی عوام

 

خدمت بی نان

 

ایمان بی ریا

 

عظمت بی نام

 

خوبی بی نمود

 

عشق بی هوس

 

تنهایی در انبوه جمعیت

 

دوست داشتن بی آنکه دوست بداند

 

عطا کن  

  

 

 

   

 

برایت دعا می کنم که ای کاش خدا از تو بگیرد

 

 هر آنچه را که خدا را از تو می گیرد

 

خدایا  

 

به آنها که دوست میداری نشان ده که عشق از زندگی کردن بهتر  

 

و بدانها که بیشتر دوست میداری بچشان که دوست داشتن از عشق برتر   

 

خداوندا ، به ما توفیق تلاش در شکست ،‌صبر در ناامیدی  

 

 ،‌رفتن بی همراه ،‌جهاد بی سلاح ،‌کار بی پاداش،‌فداکاری در  

 

 سکوت ،‌دین در دنیا، مذهب بی عوام ،‌عظمت بی نام ، 

 

 خدمت بی نام ، ایمان بی ریا ، خوبی بی نمود،‌  

 

گستاخی بی خامی ،مناعت بی غرور، عشق بی هوس،  

 

تنهایی در انبوه جمعیت و دوست داشتن بی آنکه دوست بداند، 

 

 روزی کن .خدایا به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ ،  

 

بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است  

 

حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگی خویش ،‌سوگوار نباشم .  

 

 

   

 

  

 

 

 

+نوشته شده در جمعه 30 اسفند ماه سال 1387ساعت00:24 AMتوسط سارا | 12 نظر
عشقولانه

  

 

   

 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

  

  

 

 

 

  

 

  

 

 

امروز دلم به اندازه ی تمام روزهای پائیزی، گرفته است....آسمان چشمانم به اندازه ی تمام ابرهای بهاری، بارانی است...و قلبم انگار به اندازه ی سردترین روزهای زمستانی، یخ زده است...اما وجودم در این کوره ی داغ تابستانی دارد می سوزد...چهارفصلی است انگار، سرزمین دقایق من! دلم گرفته... کلافه ام... از خودم و سادگی ام حالم به هم می خورد! نمی دانم چطور باور کردم؟ چطور حرفهایت را باور کردم؟ من؟ من با آن همه ادعای زیرکی چطور خام آن حرفها شدم؟یادم آمد! حرف هایت را در کادوی هزار کلمه ی عاشقانه پیچیده بودی، و من مثل کودکی بازیگوش، شوق باز کردن کاغذ کادو را داشتم و دیدن احساسی که توی آن جا خوش کرده بود.. چه ساده بودم من، که مثل کودکی هایم فریب طعم شیرین آب نبات را خوردم ... باز هم کام لحظه هایم شیرین شد از طعم کلمات عاشقانه و عقل رنگ باخت در شوقِ معشوق بودن!!آن قدر به گوشم خواندی که دوستت دارم، که بی تو زندگی بی معناست، که تو    نیمه ی گمشده ام هستی و ... که باورم شد. باور کردم که دوستم داری و یادم رفت که روزی به خودم قول داده بودم که گول حرفهای عاشقانه را نخورم و واقع بین باشم. یادم رفت به خودم قول داده بودم که همیشه از عقل کمک بگیرم در انتخاب های زندگی ام... بیچاره عقل! در پشت حصارهایِ بلندِ زندانِ احساس، چنان محبوس بود که راهی به بیرون نداشت و فریادهایش به گوش هیچ کس نمی رسید، حتی من! انگار صدای هشدارهایش را نمی شنیدم.  عاشقم بودی! خودت گفتی! خودت گفتی که می آیی و من را تا اوج قله ی سعادت، تا کاخ سپید آرزوها می بری! یادت هست؟ خودت گفتی که عشقم در خانه ی قلبت مأوا گزیده، برای همیشه!خودت گفتی که  حتی مرگ، توان جدا کردن ما را ندارد!خودت گفتی که این عشق در وجودت ریشه دوانده و قطع این درخت مساوی است با مرگ تو!خودت گفتی که این عشق، مرهمی است بر زخم تنهایی ات!خودت گفتی که کودک ناآرام قلبت، در آغوش این عشق آرمیده است و جدایی از این عشق، مثل جدایی کودکی از مادر، ناممکن است!خودت گفتی... پس چه شد که تمام این حرف ها را فراموش کردی و رفتی؟ چطور شد که رهسپار دیار آینده شدی بی من؟چطور شد که عشقم را از خانه ی دلت راندی؟چه چیز ما را از هم جدا کرد که از مرگ قوی تر بود؟ چگونه ریشه های این درخت را خشکاندی در وجودت؟چه چیز مرهم زخم تنهایی ات شد، که از عشق آرامش بخش تر بود؟ چگونه این کودک را از آغوش مادرش ربودی؟ آه! تو چه کردی؟دست دلم را گرفتی و به شهر خیال آوردی تا ساکن کاخ آرزوها شود، پس چگونه راضی شدی که در زندان کابوس ها رهایش کنی؟چگونه توانستی با من چنین کنی؟ تو عاشق نبودی، تو فقط ادعای عاشقی داشتی!آه! اگر من عاشق می شدم عزیزم، عشقم فقط بر زبانم نبود، بلکه از دلم برمی آمد. عشقی که از افق دل طلوع کند، غروبی ندارد.مطمئنم اگر من عاشق می شدم، واژه ی عشق را اینقدر ساده خرج نمی کردم، که روزی واژه هایم تمام شود و زبانم معطل بماند که چه بگوید؟! دلت عاشق نبود، عزیزم! اگر عاشق بودی، اگر مرا می خواستی، با دیدن اولین مانع، جا نمی زدی! اگر عاشق بودی اصرار می کردی و راهی می جستی برای وصل، نه بهانه ای برای جدایی!اگر عاشق بودی، اگر واقعاً، آن طور که می گفتی دوستم داشتی، اینقدر زود به دنبال بت دیگری نمی گشتی که در بتخانه ی دلت بگذاری و بپرستی اش! تو به عشق ایمان نداشتی که اینقدر زود کافر شدی!اگر عاشق بودی، می دانستی که خدای عشق، یکی است..این عشق نبود، هوس بود. عشق ماندنیست، و هوس گذرا! و تو گذشتی... دلم به درد آمده، دشنه ی بی وفایی، قلبم را مجروح کرده؛ بیچاره دلم، گوشه ی   ویرانه های وجودم، افتاده و جان می دهد! بیچاره دلم! مُرد و دست آخر هم یک عاشق حقیقی به عمرش ندید!حق داشت بینوا، که درهای خانه اش را بسته بود به روی مدعیان عشق! می گفت اگر عاشق حقیقی باشند، بالاخره راهی به درون خانه می جویند، و اگر نباشند، حتی اگر درها را باز هم بگذاری، می آیند و می روند و حتی ردِ پایشان، بر پیکر ثانیه هایت باقی نمی ماند!آه! دلم گرفته! احساس می کنم فریب خورده ام... کلاه عاشقی را بر سر دلم گذاشتی و رفتی...  دلم گرفته! دلم به اندازه ی تمام روزهای پائیزی گرفته است...آسمان چشمانم به اندازه ی تمام ابرهای بهاری بارانی است...و قلبم انگار به اندازه ی سردترین روزهای زمستانی، یخ زده است...اما وجودم در این کوره ی داغ تابستانی دارد می سوزد... داغی است بر دلم که  می گدازد جگرم را...چهارفصلی است انگار سرزمین دقایق من! 

 

+نوشته شده در دوشنبه 21 بهمن ماه سال 1387ساعت00:45 AMتوسط سارا | 14 نظر
دست نوشته های غربت خودم

 

 

 

یار بود و عشق بود و دست من

 

آسمان و ماه و چشم مست من

 


زندگی مثل گل قالی نبود

 

عشق‌ها، بی روح و پوشالی نبود

 


عشق یک چشم پر از آیینه بود

 

قلب‌ها خالی از هر کینه بود

 


عشق مثل عمق اقیانوس بود

 

بی‌وفایی همچنان کابوس بود

 


راستی امروز آن گلشن کجاست ؟

 

جایگاه عشق ورزیدن کجاست ؟  

 

 

از چه ما با قلب صادق بد شدیم ؟

 

امتحان عشق بود و رد شدیم

 


راستی آن روز رؤیایی چه شد ؟

 

آن همه عشق اهورایی چه شد ؟  

 

 

شمهایی که به قلبم دوخت کو ؟

 

هستیم را پای تا سر سوخت کو ؟

 


عشق اگر جویم عذابم می‌دهند

 

کودکم خوانند و خوابم می‌دهند

 


خانه‌ها خالی شده از یاسمن

 

یاران می خندد به قلب پاک من

 

گفت شاعر : عشق جز افسانه نیست

 

شمع عاشق نیست پروانه نیست

 


یک دروغ کهنه کمرنگ بود

 

شمع با پروانه کی یکرنگ بود ؟

 

 

 

 

 


من ولی گویم که عشق افسانه نیست

 

هرکه جوید عشق را دیوانه نیست

 


مردمند آنان که خود افسانه ‌اند

 

دلخوش جام می و پیمانه ‌اند  

 

 

مردمان را طاقت دیروز نیست

 

تاب اشک و ناله ی جانسوز نیست

 


مردمان با عشق و مستی بد شدند

 

عشق را دیدند و غافل رد شدند

 


رد شدند و سوی دولت آمدند

 

عشق را کشتند و راحت آمدند

 


راستی آن روز زیبا بود عشق

 

کاش اینک هم شکوفا بود عشق  

  

 

 

عشق یک حادثه‌ ساده نبود ، اما از آن ساده گذشتیم ..
عشق اشک چشم من بود وقتی از من پرسیدی هنوز دوستم داری ..
عشق آینه تصویر تو هست که هر روز صبح مثل خورشید جلوی چشمانم طلوع می‌ کند ..
عشق صدای خورده‌های الماس بود وقتی که قلبم از رفتن تومی شکست ..
عشق آخرین نگاه اشک‌آلود من بود وقتی که  ساک سفرت را بستی ...
عشق کادوی تولد تو هست، که وقتی نیستی ، مجبورم عشقم را در  خاطراتم محبوس کنم.
عشق گوش کردن به شعر « لحظه دیدار نزدیک است »     

+نوشته شده در دوشنبه 7 بهمن ماه سال 1387ساعت5:17 PMتوسط سارا | 5 نظر
<< 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >>
* *